بوی خاک اثر سیامک گلشیری(قسمت چهارم)

 

دختر چیزی نگفت. فقط زل زده بود به او. پسر بلند شد، دست کرد توی جیبش و کاغذی درآورد. گفت: «شماره تلفن‌مونو رو این کاغذ نوشته‌م. کمک خواستین، خبرمون کنین.»

لبخند زد. دندان‌هایش را که از دهانش بیرون زده بود، می‌دیدم. کاغذ را پرت کرد طرف دختر. کاغذ افتاد روی مهتابی. دختر گفت: «خیلی روت زیاده.»

پسر گفت: «کجاشو دیده‌ی!»

ایستاده بودند رو به روی هم. بعد دختر برگشت تو. پسر از جایش تکان نخورد. دیدم چیزی انداخت توی دهانش. صدای آهنگی بلند شد. از آن آهنگ‌های تند تکنو بود. دختری که پیراهن آستین کوتاه تن کرده بود، باز شروع کرد به رقصیدن. دختر موبلند توی آشپزخانه، در یخچال را باز کرد و خم شد. نمی‌دیدم چه‌کار می‌کند. دختری که توی اتاق وسط بود، آمد کنار شیشه. به بیرون نگاهی انداخت و برگشت. تمام مدت داشت می‌رقصید. دختر موبلند برگشت توی اتاق وسط و یکدفعه غیبش زد. اصلا نفهمیدم کجا رفت. همه جا را به دقت نگاه کردم. نبود که نبود. حدس می‌زدم از در آپارتمان، که لابد پشت اتاق‌ها بود، بیرون رفته. اما ندیده بودم لباس عوض کند. شاید هم رفته بود توی اتاقی جایی، آن طرف آپارتمان‌شان. دختری که پیراهن سرخ‌رنگ به تن داشت، رفت نشست سر میز. کتاب را برداشت و ورق زد. آلبوم بود. داشت به عکس‌هایش نگاه می‌کرد. آرام آرام صفحه‌ها را ورق می‌زد. از صندلی پایین آمدم. توی تاریکی آپارتمان کوچکم، رفتم توی آشپزخانه. ته سیبم را انداختم توی سطل آشغال و برگشتم. دختر هنوز داشت آلبوم را ورق می‌زد. صدای آهنگ ملایمی را می‌شنیدم. چند دقیقه بعد چشمم به دختر موبلند افتاد که از جایی، توی اتاق کناری، بیرون آمد. پیراهن بلند صورتی‌رنگی پوشیده بود. موهای بلندش را بالای سرش بسته بود. تازه متوجه قد بلندش شده بودم. شاید هم توی آن لباس این‌طور به نظر می‌رسید. لحظه‌ای رو به آینه ایستاد. به این‌طرف و آن‌طرف چرخید. صورتش رو به دیوار بود. بعد دیدم کنار استریو خم شد. چند لحظه بعد صدای آهنگ دیگری به گوشم خورد. صدای ساکسی‌فون بود. برگشت وسط اتاق. دست‌هایش را گذاشت دو طرف، روی شانه‌هایش، و آهسته چرخید. پاهایش را آرام این‌طرف و آن‌طرف می‌گذاشت. داشت وانمود می‌کرد با کسی می‌رقصد. دختری که پیراهن آستین‌کوتاه به تن داشت، چیزی گفت و خندید. دختر موبلند همان‌طور آرام آمد کنارش. سرش بالا بود، رو به سقف. گردن بلند و باریک و سفیدش را می‌دیدم. کنار میز چرخی زد و برگشت وسط اتاق. سرش را یک‌بری گذاشت روی شانه‌ی راستش. آهسته می‌چرخید و دامن صورتی‌رنگ چین‌دارش به هوا بلند می‌شد. همان‌طور آرام برگشت کنار میز. تمام مدت نگاهم به او بود، به پوست روشنش، موهای خرمایی‌رنگش. چشم‌های درشتش را از آن فاصله می‌دیدم، سرخی لبش را. پیشانی‌ام را چسبانده بودم به شیشه و خیره شده بودم به او. حال عجیبی پیدا کرده بودم. احساس می‌کردم سال‌هاست می‌شناسمش، سال‌ها کنارش زندگی کرده‌ام. داشتم بویش را هم حس می‌کردم، بوی موهای بلند خرمایی‌رنگش را که بالای سرش بسته بود، بوی تنش را. حالا حتا حرارت بدنش را حس می‌کردم، نمناکی بدنش را. انگار اصلا کنار هم بودیم، توی آغوش هم. داشتیم میان آن اتاق، وسط قفسه‌های کتاب و کارتن‌هایی که این‌طرف و آن‌طرف افتاده بود، می‌رقصیدیم. سرش را گذاشته بود روی شانه‌ی من. با تمام وجود توی آغوش هم بودیم. قرار بود تا ابد همان وسط برقصیم. عین دیوانه‌ها چسبیده بودم به آن شیشه و خیره شده بودم به او.

******ادامه دارد******