اشک و دستمال

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
!
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟

عاشقم!... با من
ازدواج میکنی؟!

اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟

تو چقدر ساده ای؛خوش
خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی
!
چرک میشوی و تکه ای زباله
میشوی!
پس برو و بی خیال باش،...عاشقی کجاست؟

تو فقط دستمال
باش!

دستمال کاغذی دلش شکست،

گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!


او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت!
چونکه در دل خودش ، دانه های اشک کاشت....