الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
اشک و دستمال

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
!
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟

عاشقم!... با من
ازدواج میکنی؟!

اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟

تو چقدر ساده ای؛خوش
خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی
!
چرک میشوی و تکه ای زباله
میشوی!
پس برو و بی خیال باش،...عاشقی کجاست؟

تو فقط دستمال
باش!

دستمال کاغذی دلش شکست،

گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!


او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت!
چونکه در دل خودش ، دانه های اشک کاشت....


 
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
منو وبلاگ

آذر 1387

ش

ی

د

س

چ

پ

ج

 

 

 

 

 

 

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

 

 

 

 

 

 

آرشیو

موضوع بندی


شناسنامه کامل من...

شمارشگر

تعداد بازدیدکنندگان : 112697


عناوین آخرین یادداشت ها