
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست! یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم!... با من ازدواج میکنی؟!
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟ تو چقدر ساده ای؛خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی! چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی! پس برو و بی خیال باش،...عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی دلش شکست،
گوشه ای کنار جعبه اش نشست! گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سپید و نازکش دوید خون درد!
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه ای زباله شد! او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال؛ پاک بود و عاشق و زلال!
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت! چونکه در دل خودش ، دانه های اشک کاشت.... |